۱۳۸۷ شهریور ۱۹, سه‌شنبه

«مصائب فلسفه» يا «به چه كار مي آيند فيلسوفان در زمانة عسرت؟»

«تقاضاهايي كه فلسفه در اين زمانة تنگي و نياز بايد پاسخگوي آنها باشد، بزرگ تر از هر زمان ديگر است، حمله به فلسفه شديدتر و [البته] فيلسوفان ضعيف تر. چرا فيلسوف ناتوان از انجام دادن كاري است[؟] چون هيچ فرهنگ مستحكمي وجود ندارد[:] فيلسوف به مثابه زاهد گوشه نشين. براي شروع بايد گفت: علائم زوال آموزش در همه جا مشهود است، نابودي و اضمحلال كامل: عجله، فروكش كردن ايمان، تخاصمات ملي، تجزيه و فروپاشي علم، فرومايگي ِ اقتصاد ِ پول و لذت ِ طبقات فرهيخته، فقدان عشق و شكوه و وقار. اين نكته برايم روشن و روشن تر مي شود كه طبقات تحصيل كرده از هر جهت بخشي از اين جريان اند. آنها روز به روز بي فكرتر و بي احساس تر مي شوند. همه چيز، از هنر گرفته تا علم، در خدمت توحشي است كه در پيش روست. بايد به چه چيز توسل جوييم؟ سيل عظيم توحش پشت ديوار ماست: زيرا ما به واقع فاقد هر وسيله اي براي دفاع از خود و جملگي بخشي از اين جريان هستيم. چه بايد كرد؟ تلاش براي هشدار دادن به قدرت هاي واقعاً موجود، تلاش براي پيوستن به آنها و غلبه يافتن بر آن اقشاري كه منشأ خطر توحش اند، تا وقت باقي است. اما هر گونه اتحاد با «تحصيل كردگان» مردود است. اين [طبقه] بزرگ ترين دشمن است، زيرا مانع كار پزشك و منكر وجود بيماري مي شود ... اكنون وقت آن رسيده كه چيزي نو كشف شود، چه در غير اين صورت آدمي بايد دوباره و دوباره به درون همان حلقة قديمي فرواقتد. منظرة پيش روي ما دشتي از يخ در هوايي گرم است: همه جا يخ شكسته مي شود – كثيف، بي فروغ، پر از چاله هاي آب، خطرناك. يگانه چيزي كه بايد بر ضدش اعتراض كنيم پزشكان بد، بي فكر، و بي دست و پاست (و البته بيش تر اشخاص تحصيل كرده همين وضع را دارند) ... [تأثير فيلسوفان و اثرات فرهنگي فلسفه چيست؟] تا زماني كه فيلسوفان شهامت آن را نداشته باشند كه رژيم غذايي سراپا دگرگون گشته را جويا شوند، و در رفتار و كردار خود آن را به معرض تماشا گذارند، هيچ تأثيري بر جا نخواهند گذاشت ... دولت طالب آن است كه آدمي در لحظه زندگي كند [و] مهم ترين ويژگي حكمت و خرد آن است كه آدميان را از تسليم شدن به حكومت لحظه باز مي دارد. از اين رو، فاقد «ارزش روزنامه اي» است. هدف حكمت آن است كه آدميان را قادر سازد تا با استقامتي برابر با همة ضربات تقدير روبه رو شوند، تا آدمي را براي همة ادوار مسلح سازد. ماهيت آن چندان ملي نيست ... فلسفه چه تأثيري بر فيلسوفان نهاده است؟ آنان دقيقاً به مانند ساير محققان، حتي به مانند سياستمداران، زندگي مي كنند. آنان به واسطة شكل خاصي از زندگي از ديگران متمايز نمي شوند. فقط براي پول درس مي دهند. آيا اين زندگي مردان حكيم است؟ كل قضيه صرفاً در علم خلاصه مي شود. آنان به منزلة مجري و عمله به كار و حرفة خويش مي نگرند. فيلسوف بودن راحت و آسان است، زيرا هيچ كس چيزي از فلاسفه طلب نمي كند. آنان خود را با تاج هاي افتخار سرگرم مي كنند. سقراط احتمالاً [به اين خاطر] اصرار مي ورزيد كه بايد مجدداً فلسفه را به سطح انسان پايين كشيد. [امروزه] يا هيچ نوع فلسفة مردمي در كار نيست، يا اگر هست از نوع تماماً بد است. فيلسوفان امروزي همة رذايل عصر حاضر، و بيش از همه شتابزدگي آن را، از خود بروز مي دهند و با سرعت به سوي نوشتن هجوم مي برند. آنان، حتي وقتي بسيار جوان اند، از درس دادن خجالت نمي كشند ... فلسفه، به ويژه از زماني كه به رشته اي تاريخي بدل شده، بي ضرر بودن و در نتيجه دوام خويش را تضمين كرده است ... تبديل فلسفه به علم به صورتي تام و تمام يعني دست شستن از اميد: « فلسفه اي كه هيچ گاه به كسي آسيبي نرسانده است»! ... بدين سان، كار فلسفه تمام است؛ زيرا هيچ چيز غير قابل تحمل تر از چنين مرزباناني نيست كه خود هيچ نمي دانند مگر «جلوتر نرويد!»، «نبايد به آنجا رفت!»، «اين شخص راه خود را گم كرده است»، «ما هيچ چيز را با يقين مطلق نمي شناسيم!» و غيره. اين خاك سراپا خشك و بي حاصل است. ولي در اين صورت آيا كار فلسفه به راستي تمام است؟ ... آيا فلسفه مي تواند به مثابه بنياني براي فرهنگ عمل كند؟ آري، ولي اكنون ديگر نه. تفكر ِ بيش از حد فاقد اثر است. فلسفه اينك بيش از حد ناب و لبه تيز است. آدمي ديگر نمي تواند بدان اتكا كند. در واقع فلسفه اجازه داده است تا به درون جريان آموزش مدرن كشيده شود. [اما] مهار اين آموزش به هيچ وجه در اختيار فلسفه نيست. در بهترين موارد، فلسفه به علم بدل گشته است. در اين ضمن چاره اي نمي بينم ... هر آن كس كه نمي خواهد در متن اين تناقض زندگي كند، بايد براي تحقق يك فرهنگ بهبوديافته تر مبارزه كند». (فريدريش نيچه، «فلسفه در زمانة عسرت»، از آثار منتشرنشده، ترجمة مراد فرهادپور).

عقدة هلوئيز (Héloïse Complex)

داستان از آنجا آغاز مي شود كه شخصي به نام فولبر (Fulbert) برادرزادة خود را، كه دختر جوان و باهوش و استعدادي به نام هلوئيز بود، براي تعليم و يادگيري فلسفه و منطق نزد فيلسوف شهير آن زمان، يعني پي ير آبلار (Peter Abelard [1079-1142])، فرستاد. كمي بعد آن دو دلباختة يكديگر شدند و آبلار خود بعدها چنين اعتراف كرد كه آنها در طول ساعات آموزش درسي به جاي مطالعة منطق بيش تر به سرودن و خواندن اشعار عاشقانه مي پرداختند. مدتي گذشت و هلوئيز باردار شد. آبلار وي را بدون اجازة عمويش به خانة خود در بريتاني (Brittany) – شهري در شمال فرانسه – برد و هلوئيز در آنجا فرزند پسر خود را كه نام او را اسطرلاب (Astrolabe) گذاشتند به دنيا آورد. فولبر از شنيدن چنين اخباري به شدت خشمگين شد و آبلار به خاطر صلح و دوستي دوباره با او، با هلوئيز ازدواج كرد و مجدداً به پاريس بازگشتند، جايي كه هلوئيز بتواند با عمويش زندگي كند. اما ازدواج آبلار، به دليل موقعيت شغلي او كه مي خواست كشيش صاحب مقامي شود، مي بايست پنهان و مخفي نگه داشته مي شد. اما فولبر اين خبر را، با اين مضمون كه آبلار هلوئيز را به دير و صومعه اي فراري داده، به همه جا پخش كرد. هرچند اين كار هم خشم فولبر را فروننشاند و او تصميم گرفت تا آدم كشي را سراغ آبلار بفرستد تا او را – نه اينكه بكشد – بلكه اخته و عقيم سازد. در نتيجه، آبلار پس از بهبودي كار و تحصيل خويش را از سر گرفت و وارد صومعة سن دنيس شد، و هلوئيز باقي عمر خود را همچون راهبه و تاركة دنيايي در خلوت و انزوا گذراند. اما پس از اين دوران بود كه زندگي فكري هر دوي آنها بسيار پرثمر شد. اگرچه هلوئيز در انديشه و تفكر خود براي هميشه فدايي و سرسپردة فلسفة آبلار باقي ماند. چنين زوج هاي استاد و شاگردي كه در عين حال عاشق و معشوق يكديگر بودند در فلسفه كم نيست. براي مثال، ديوژن لائرتيوسي و هيپارشيا، دكارت و اليزابت، روسو و مادام دواستل، نيچه و لو سالومه، هايدگر و هانا آرنت، و سارتر و سيمون دوبووار. مسئله اي كه در اين ميان مطرح است، چيزي است كه ميشله لودوف، نظريه پرداز و نويسندة فرانسوي، از آن با نام «عقدة هلوئيز» نام مي برد، يعني آنچه سبب مي شود شاگرد (زن) كه نقش معشوقه را نيز بازي مي كند، در افكار و انديشه هايش وابسته به تفكرات استاد (مرد) خود شود. البته فلسفة تحصلي آگوست كنت به ما مي آموزد كه از آنچه فيلسوفان [مرد] براي ما فراهم ساخته اند بايد استفاده كرد، همچنان كه ديگر فيلسوفان مرد نيز ميراث دار انديشة پيشينيان خود بوده اند. اما وقتي كه اين خلف يك زن باشد، قضيه طور ديگري مي شود. در واقع مي توان گفت كه رابطة زنان با فلسفه با عشق و دلباختگي ايشان به يك مرد [فيلسوف]، و در همان حوزه و حيطة مشابه فكري، بوده كه شكل گرفته و به وجود آمده است. همين امر سبب مي شود تا رابطة زنان با فلسفه شكل خاص و متفاوتي به خود بگيرد. چرا كه نتيجة چنين ارتباطي اين است كه زنان ِ فلسفه ورز به فلسفه به معني عام كلمه هرگز دست نيافته اند بلكه فقط توانسته اند به يك فلسفة خاص و مشخصي نائل گردند. اما قضيه براي مرد فيلسوف عاشق چنين نيست، زيرا عشق فقط يك اپيزود از زندگي مردان است در حالي كه تمام داستان زندگي زن هاست! به عقيدة لودوف، در طي تاريخ ارتباط زنان با فلسفه تنها از طريق مردان بوده است، آن هم به عنوان شاگرد و معشوقة همزمان. پس زنان اغلب سرسپرده و مريد فيلسوفان بزرگ مرد بوده اند و به طور مستقل نينديشيده اند. در واقع، نشانة مرد فيلسوف بيش از هر چيز اين بوده كه متفكري مستقل و خلاق است كه ديگران به او اقتدا مي كنند. مردان فيلسوفي هم كه به طور كامل چنين نبوده اند، اغلب زني را در كنار خود داشته اند كه «كمبود هستي شناختي» فيلسوف مرد را ارضا مي كرده است. لودوف به ويژه به دو بووار اشاره مي كند و كل تفكر او را زير ساية چتر اگزيستانسياليستي سارتر مي بيند، هرچند وي به اين نكته نيز اذعان مي دارد كه اگرچه دوبووار با اگزيستانسياليسم سارتر آغاز كرد اما به آنجا رسيد كه در نهايت با صدا و كلام خويش سخن گفت، و در يك كلمه «ديگر سرسپرده نبود»! چيزي كه مي توان آن را دست كم در لو سالومه و هانا آرنت نيز به خوبي مشاهده كرد.

زنان و فلسفه

به نظر مي رسد كه ارتباط زنان با فلسفه ارتباطي دوگانه است. اين دوگانگي را مي توان از يك سو در ارتباط زنان با تاريخ و «سنت فلسفي» دانست و از سوي ديگر در ارتباط ايشان با «تفكر فلسفي». ترديدي نيست كه در فلسفه – دست كم فلسفه ي قانوني (canonical philosophy) – تعصبي مردانه وجود دارد، تعصبي كه همواره زنان را بر آن داشته است تا سنت فلسفي را همچون سنتي زن ستيز دريابند. اين زن ستيزي گاه در آثار و آراي فيلسوفان بسيار صريح و آشكار است و گاه نيز انديشه هاي اين فيلسوفان چنان است كه دست كم مي توان گفت قابليت تفاسير جنسيتي را داشته و بيانگر تبعيضي جنسيتي در سنت فلسفي اند. اما آنجا كه زنان را در ارتباط با تفكر فلسفي قرار مي دهيم، مي توانيم دريافت كه زنان همواره در سراسر عرصه ي تفكر فلسفي حضور داشته اند، آنچنان كه تكرار اين پرسش كه چرا زنان اندكي در فلسفه وجود داشته اند، پرسشي درست نمي نمايد. مگر تعداد مردان در اين عرصه چقدر است؟ تاكنون و تا به امروز، فلسفه در نسبت با ساير علوم و معارف همواره در رده ي اقليت قرار داشته است. بديهي است كه زنان در سنت فلسفي از امتيازات كمتري نسبت به مردان برخوردار بوده و در ارتباطي نابرابر با آنها به سر برده اند؛ اما ويژگي «خردمندي» زنان در عرصه ي تفكر فلسفي، شايد بتواند جايگاه شايسته تري را بدانها بخشد. بخش نخست (تز)، يعني «زنان و سنت فلسفي»، تبيين و گزارش تاريخي مختصري از مطرودسازي و حذف زنان از اين كانون را به دست خواهد داد و بخش دوم (آنتي تز)، يعني «زنان و تفكر فلسفي»، با استفاده از تفاوت بين مفاهيم «فهم» و «خرد» از ديدگاه كانت و هگل و نيز با استفاده از روش «ديالكتيك» هگلي به اين استدلال مي پردازد كه آيا تفكر زنانه مي تواند تفكري بالذات فيلسوفانه باشد؟ تفكري كه شايد بتواند نويدبخش «يگانگي آرام و بي كم و كاستي» باشد – آنچنان كه هگل اذعان مي داشت و آنگاه «جهاني بي دغدغه، بي كم و كاست و بي هيچ اختلاف دروني»، كه شايد بتواند نتيجه ي چنين تفكري باشد، حاصل شدني؟ افزون بر اين، اين پرسش مطرح است كه آيا روش ديالكتيكي هگل مي تواند راهي براي نفي دوآليسم و سلسله مراتب ارزشي آن باشد كه تاكنون زنان را به حاشيه كشانده، ناديده انگاشته و حتي حذف كرده است؟ بخش پاياني (سنتز) نيز به بررسي اين امر مي پردازد كه چگونه شخصيت دوجنسيتي زنان و روش ديالكتيكي تفكر ايشان و در نتيجه خردمندي برآمده از آن مي تواند دوپاره گي هاي معاصر جنسيتي را در عرصه ي اجتماع يگانه كرده و در فرايند توسعه ي پايدار جامعه عهده دار نقشي مهم باشد.
الف) زنان و سنت فلسفي
بي شك سنت فلسفي، از افلاطون گرفته تا كانت و حتي پيش از افلاطون (فيثاغورس) و پس از كانت (هگل)، سنتي زن ستيز بوده است؛ زن ستيزي يي مرسوم و متداول كه همچون ميراثي از پيشينيان براي آيندگان به وديعه نهاده شده است. اگر از فلسفه ي باستان آغاز و سراسر سنت و تاريخ فلسفه را نگاهي كنيم، به طور كلي درمي يابيم كه «مردان»، «فرهنگ»، «ذهن»، و «عقل» را بر «زنان»، «طبيعت»، «جسم»، و «احساس» برتري داده شده اند. از عصر پيش سقراطي تاكنون، تفكر سلسله مراتبي (hierarchy) ارزش ها، يعني اين فرض كه تفاوت و تضاد چنين سلسله مراتبي را تبديل به ميزان و معياري (norm) در فلسفه كرده، اساس بسياري از تحقيقات فلسفي بوده است. براي مثال. به تصور فيثاغوريان، جهان آميزه يي بود از اصول مرتبط با صورت متعين كه از نظر آنها خوب بود و اصول ديگري كه آنها را با صورت نداشتن يا چيزهاي نامحدود، نامنظم يا بي نظم، مرتبط مي دانستند و بد يا پست مي شمردند. فيثاغوريان جدولي را تنظيم كرده بودند كه اساس آن بر تفاوت بين اعداد فرد و زوج مبتني بود و يك طرف اين جدول بر طرف ديگر برتري داشت و علت آن برتري هم در رابطه يي بود كه با تضاد بين صورت و بي صورتي يا همان تمايز صورت و ماده نشان داده مي شد كه از اصول اوليه ي تفكر فيثاغوريان بود. اين جدول حاوي ده قسم اضداد بود: فرد/ زوج، محدود/ نامحدود، واحد/ كثير، راست/ چپ، سكون/ حركت، مستقيم/ منحني، روشن/ تاريك، خوب/ بد، مربع/ مستطيل، و بالاخره مرد/ زن. يعني بدين ترتيب، هر چيز خوب، خير، پسنديده و نيكو با مردان در يك طرف قرار مي گرفت و هر آنچه بد، شر و ناپسند بود با زنان در سوي ديگر. همين نگاه سلسله مراتبي و عمودي (vertical) بعدها نيز در آراي سقراط، افلاطون، ارسطو، آكويناس و... تكرار شد و در دكارت به اوج خود رسيد؛ آنچنانكه تبديل به مقياسي (criterion) در فلسفه و در عين حال منجر به اشتقاق و دوپاره گي يي (dichotomy) در آن و در نهايت رسوب كردن تفكري از بنيان دوآليستي در سنت و تفكر فلسفي شد؛ دوگانگي يي كه هنوز هم فلسفه از آن رهايي كامل نيافته است. بدين سان، سنت ما – چه به طور صريح و چه از طريق تصاوير و استعارات – به ما مي گويد كه فلسفه في حد ذاته و ملاك ها و معيارهايش، همچون عقلانيت و ابژكتيويته، هميشه هر آن چيزي را كه همراه با زنان و زنانگي بوده، حذف كرده و كنار گذاشته و حتي براي آنها هويتي مردانه قائل شده؛ يا دست كم، «جنسيت» را با معيارهاي اصلي خود همراه ساخته است. تاكنون سنت فلسفي با استفاده از دو ابزار «انحصارطلبي/ مطرودسازي» (exclusion) و «عيني نگري/ ابژه سازي» (objectification)، در طول تاريخ به اين استدلال پرداخته است كه فلسفه و فلسفه ورزي قلمرويي به تمام معني مردانه است، قلمرويي كه زنان به واسطه ي داشتن ويژگي ها و صفاتي فرومايه و حقيرانه – كه آن ويژگي ها را نيز خود فيلسوفان مرد تعريف كرده و خاص جنس زن دانسته اند – قادر به ورود و حضور در اين عرصه نيستند. اما اين نكته را نيز فراموش نكنيم كه اگر مردان در طول تاريخ فلسفه را محدود كرده اند، اين امر به معناي محدود بودن خود فلسفه و تفكر فلسفي نيست.
ب) زنان و تفكر فلسفي
اگر همچون كانت فلسفه را «آموختن انديشيدن و نه آموختن انديشه ها» بدانيم و اگر همچون هگل روش درست در تفكر فلسفي را روشي بدانيم كه حقيقت و ضدحقيقت، درست و نادرست و خوب و بد همه را در نظر بگيرد، بدين معنا مي توان گفت كه زنان همواره در متن فلسفه و تفكر فلسفي حضور داشته اند. ديالكتيك «خدايگان و بنده»ي هگل به ما مي آموزد كه چگونه بنده به اين دليل كه بايد هم به شناسايي خدايگان و هم به شناسايي خويش پردازد و در واقع هم چشم اندازهاي خدايگان و هم چشم اندازهاي خودش را داشته باشد، مي تواند همواره دو حوزه ي مختلف را با يكديگر تلفيق كند. سيمون دوبووار كه براي اولين بار در كتاب جنس دوم خود، براي نشان دادن رابطه ي بين مرد و زن از ديالكتيك خدايگان و بنده ي هگل استفاده كرد، اظهار داشت كه اگرچه زن به راستي بنده ي مرد نيست، با وجود اين، حدود آگاهي و بصيرت و بينش اش همواره همچون يك برده قلمداد شده و در طول تاريخ، زن نه در راستاي برابري با مرد زيسته و نه برابر با او تشخيص داده و به رسميت شناخته شده است. هر چند كه برخي استفاده از چنين مدلي را براي نشان دادن رابطه ي بين مرد و زن درست نمي دانند و معتقدند كه ديالكتيك خدايگان و بنده ي هگل، ديالكتيكي است كه فقط بين «مردان» صورت مي گيرد و اساساَ «زنان» و «بردگان» را نمي توان در يك رديف قرار داد؛ چرا كه با اين كار در عمل قول به بردگي زنان را پذيرفته ايم و حال آنكه در فلسفه ي هگل «زن» و «برده» هر يك ارتباطات بسيار متفاوتي را با «زندگي»، «مرگ»، و «كار» دارند؛ با وجود اين، به نظر مي رسد كه زنان همواره با استفاده از تفكري ديالكتيكي كه معتقد به جمع اضداد و تلفيق چندگانگي هاست، توانسته اند زيستي خرمندانه داشته باشند، حال آنكه اغلب مردان بيش تر در عرصه ي تفكري علمي و استنتاجي باقي مانده اند. شايد بتوان اين امر را با تفاوتي كه كانت و هگل ميان «فاهمه» و «خرد» مي گذارند و روشي را كه به ترتيب براي هر يك برمي شمرند، يعني روش «تحليلي» و «تركيبي» يا «ديالكتيكي»، نشان داد. موضوع فاهمه، همچنان كه كانت مي گويد «گوناگوني نگرش هاي حسي» است، حال آنكه موضوع خرد «يگانگي و هدايت فهم به سوي وحدت بيشتر» است. فاهمه امور متكثر را شناسايي مي كند اما نمي تواند وحدت و انسجامي را ميان آنها قائل شود و اين كار خرد است كه مي تواند اين تكثرات را نظم و وحدت بخشد و منسجم سازد. بدين ترتيب، اگر بپذيريم كه زنان همواره خواسته يا ناخواسته ديالكتيكي و در نتيجه خردمندانه انديشيده اند، مي توانيم گفت كه آنان به روش درست در تفكر فلسفي دست يافته و همواره فيلسوفانه انديشيده اند. افزون بر اين، به نظر مي رسد كه روش ديالكتيكي هگل مي تواند به حل دوآليسم و تفكر ثنويت گراي آن منجر شود، ويژگي يي كه مي توان گفت زنان بيشتر داراي آن اند. در واقع، پديدارشناسي روح هگل، سعي در به چالش كشاندن جفت هاي متناقض دارد؛ يعني همان دوآليسمي كه بين ذهن و ماده، كلي و جزئي، تاريخ و طبيعت، سوژه و ابژه، خود و ديگري، و بالاخره مرد و زن وجود دارد. روش درست انديشيدن فلسفي يعني تفكر ديالكتيكي مي تواند به رفع دوآليسمي بيانجامد كه اساس فلسفه ي سنتي را شكل داده است. از همين رو است كه برخي بر اين باورند كه برخورد مرد و زن نه همچون نبردي است كه بين خدايگان و بنده صورت مي گيرد كه در آنجا خدايگان و بنده هر يك موجوديتي متفاوت و نابرابرند، بلكه ازدواج و وصلتي است ميان مرد و زن و اين وحدت و يكپارچگي بسيار دور است از جنگ ميان جنس ها. اين بدان معنا است كه وحدت مرد و زن در اين مرحله مي تواند سبب پيشرفت و توسعه ي هر چه بيشتر انسان و جامعه ي انساني شود.
ج) ضرورت فلسفي حضور و مشاركت زنان در جامعه
فلسفه بايد در خدمت دگرگون ساختن آيين كار جامعه ي بشري باشد؛ دست كم اين همان چيزي است كه فيلسوف – جامعه شناسان معاصر در پي آن اند. امروزه ديگر روشن انديشان جوامع نمي توانند از كشاكش واقعيات اجتماعي به آرامش «برج عاج» فلسفه پناه برند. فلسفه ناگزير به ورود در جريان زندگي است و نمي تواند در عرصه ي تأملات نظري صرف باقي بماند. از آنجا كه بخشي از زندگي انديشيده ي اجتماعي زنان متأثر از آراي فلسفي است ... تدقيق در آنها مي تواند راهگشاي تكوين جامعه يي انساني مركب از زنان و مرداني باشد كه با تمرين تعميم تجربيات جهاني به شرايط زندگي خود تا رهايي از محدوديت هاي ناخواسته ي تاريخي – اجتماعي گام برمي دارند و طغيان هاي هيجاني را با جنبشي انديشيده به سوي برابري و آزادي انساني به پيش مي رانند. براي مثال، برخورد ديالكتيكي با شرايط زندگي در اين پرتو از يك سو زنان را از يوغ انديشه هاي وحدت گرا و در نتيجه وابسته ساز به مردان و نظام مردسالاري مي رهاند و از طرفي با تقويت خودشناسي زنانه حضور «جنس دوم» را در عرصه ي مناسبات اجتماعي تقويت مي كند. از منظري فلسفي – همچنان كه گذشت – ذهن فهيم مردانه وحدت اضداد را ناممكن مي انگارد و به چندگانگي يا دست كم دوگانگي آن معتقد است. در مقابل، ذهن خردمند زنانه معتقد به يگانگي و وحدت اضداد است و مي تواند چندپاره گي و گسست ها را انسجام بخشيده و آنها را تحت مقوله يي كلي وحدت و نظم بخشد. از همين رو است كه حضور فلسفي – اجتماعي زنان در عرصه هاي متفاوت جامعه مي تواند به حل چندگانگي ها و تناقضات برآمده از نگاه يكسويه ي فاهمه ي مردانه برآيد. بنابراين، در حالي كه فهم به درك حقيقت كامل نمي رسد، خرد به درك پيوند و يكساني جدايي ها و نايكساني ها نائل مي آيد. فهم وظيفه ي مهمي دارد، ولي چنين مي انگارد كه همه ي حقيقت را مي يابد و لذا اين خودفريبي او را شايسته ي اصلاح توسط خرد مي سازد. ذهن خردمند اما در اين ميان نمودار بازگشت برابري جنسيتي به واسطه ي ضرورت مشاركت اجتماعي زنان و مردان در نظام اجتماعي است. وحدت ناشي از اين جامعيت ضدين اما در كنار تفكيك پذيري ثغور شخصيتي زنان و مردان باقي مي ماند و بنابراين وجود وابسته ي زن و مرد به طور مكمل، ولي در حدودي مشخصاً كاركردي، ساخت توسعه ي اجتماعي را رقم مي زند. بدين سان، شايد بتوان دريافت كه تفكر خردمندانه ي زنانه، تفكري كل نگر است كه مي تواند به چندگونگي هاي مختلف در عرصه ي اجتماع پايان دهد و در نتيجه نويدبخش جامعه يي يكپارچه و منسجم باشد.

فرد/ جمع، ميل/ قانون

اين هم يكي ديگر از آن جفت متناقض هايي است كه در انديشة عمودي (vertical) و سلسله مراتبي تاريخ تفكر مشاهده مي شود، كه در آن البته بار ارزشي طرف دوم است كه همواره سنگيني مي كند. كل سنت فلسفي به اعتقاد فيلسوفاني همچون نيچه، و به تبع او دلوز، باتاي، فوكو، دريدا و حتي ليوتار، داراي خاصيت عمودي در تفكر است. فصل مشترك تمام فلسفه هاي عمودي نوعي ثبات و استقرار و بي حركتي است، منشأ گرفته و درخت گونه كه همواره در جست و جوي سرچشمه ها و خاستگاه ها وقت خود را تلف مي كند. پس از آنكه نيچه توجه را از تفكر طولي و سلسله مراتبي (hierarchical) به تفكر عرضي برگرداند، و در واقع دست به «واژگوني ارزش ها» زد، محور عمودي انديشه جاي خود را به محور افقي (horizontal) داد كه وجه مشخصة آن حركت، شدن و تغيير است، انديشه اي كه همواره در حال دگرگوني و صيرورت و بازسازي خود است. به عبارت ديگر، «ريزومي» (rhizome) است، يعني رشد افقي آن است كه سبب دوام و تكثيرش مي شود. پس از نيچه، اخلاف پساساختارگرا و پست مدرن او در صدد برآمدند تا تضاد و تقابل ميان ارزش ها را يا متوجه سوية ديگر كنند يا آنكه تلفيقي از هر دو را به دست دهند. در اين ميان، بين «فرد» كه با «ميل» تعريف مي شود و «جمع» كه با «قانون»، از نظر ايشان هيچ تمايزي وجود ندارد؛ چرا كه چيزي به نام «ميل اجتماعي» مي تواند جاي ميل فردي و قانون جمعي را بگيرد و با نزديك ساختن محور عمودي و افقي انديشه به يكديگر، ميلي را سبب شود كه همواره در حال حركت است و صرف نمايش اوديپ وار ِ بازنمايي تن و اميال آن نيست. از نظر آنها، به ويژه دلوز و ليوتار، ميل فردي كه بنا بر روان كاوي فرويد همواره ميلي «سلبي» و مبتني بر «فقدان» است با تبديل شدن به ميل اجتماعي تبديل به ميلي «ايجابي» مي شود كه همواره در حال شكل دادن به خود است، و بر خلاف ميل فردي كه پروسه اي تخريبي و نفي كننده دارد، فرآيندي است تأييدگر – به معناي نيچه اي كلمه – يا آنچنان كه آنتونن آرتو مي گويد «بدني بدون عضو» است، و نه بدني انداموار و داراي عضو كه مي تواند به بدن اوديپ فروكاسته شود يعني به تصويرها و ايماژهايي از بدن و فرافكني هاي آن خشنود گردد، بلكه مي تواند حتي خود را تا تبديل شدن به بدني همچون بدنة سياسي و اجتماعي بالا كشد.

آرزوهاي بزرگ

هيچ وقت آرزوي بزرگي نداشته ام، شايد چون خودم هم آدم بزرگي نبوده ام! نمي دانم اين خوب است يا بد، و اينكه آرزوهاي بزرگ مختص آدم هاي بزرگ است يا نه؛ اما آيا به نظر مي رسد كه دیگر دوران آرزوهاي بزرگ به سر آمده باشد؟! آيا ديگر از مردان قهرمان و زنان بلندآوازه خبري نيست؟! شايد فقط در فيلم ها و كتاب ها بتوان به جست و جوي آنان پرداخت؟! هر چقدر بيش تر و حريصانه تر در نمايش ها و داستان ها به جست و جوي شخصيت قهرمان يك مرد بزرگ و يك زن بزرگ تر هستيم، در واقعيت كم تر مي بينيم و مي يابيم! آيا به همين دليل نيست كه نبايد به ديدن و شنيدن اين چيزها عادت كنيم و تماشاي فيلم و خواندن رمان، به ويژه از نوع عاشقانه و انقلابي اش، را تحريم سازيم؟! چرا كه روح ما را تباه و فاسد مي كند و ذهن مان را غرق در توهم و روياپردازي؟! آن روز وقتی پیشنهاد ازدواجی را شنیدم به نظرم آنقدر غیر رمانتیک(!) آمد که با خود فکر کردم ای کاش در ده سالگی به جای آنکه کتاب می خواندم به دویدن و بازی کردن مشغول می شدم! و در بیست سالگی به جای مبتلا شدن به مشکلات عصبی مادر قوی و سالمی بودم که کودکم را در آغوش شیر می دادم! تا اکنون که سی سالگی خود را پشت سر گذاشته ام از شنیدن چنین پیشنهادی دلم ریش نمی شد!! با این وصف دیگر مرا چه رسد به «آرزوهای بزرگ»؟!! ...

اين مرد چه [گونه زني] مي خواهد؟

آنچه اين مرد مي خواهد «قدرت» است و هر آنچه او را در رسيدن به اين قدرت بيش تر و بيش تر مدد رساند البته مطلوب تر! فرقي ندارد كجا و چگونه، فقط قدرت ِ افزون تر! در اين ميان، زن مطلوب و خواستني اين مرد هم مي تواند ظريفة ضعيفه اي باشد كه به او اين اطمينان خاطر را مي دهد آنچنان عاجز و ناتوان است كه تنها ساية آن سرو سهي حمايتگرش خواهد بود! و هم عفريتة مقتدري كه او را تطميع مي كند كه مي تواند پلكان ترقي خواست و ميل به قدرت روزافزون وي باشد! و اما زن ِ ژرف ِ بي محابا در چشم اين مرد چيزي جز موجودي يكسر خنده دار و تهوع آور است؟!

جدال بي پايان

به نظر مي رسد اين «كشاكش جاودانه دشمنانه» و اين «ستيز و نبرد بين جنس ها» پاياني ندارد! و در صورت پايان برنده اي! پس آيا بايد آتش بس اعلام كرد؟